کدخبر :66272
سیاسی
تاریخ انتشار: 2018-10-24 10:42:22

به گزارش انقلاب نیوز ، کتاب پنجره‌های تشنه، روز نوشت‌های انتقال ضریح امام حسین(ع) از قم به کربلا که با قلم مهدی قزلی آراسته شده و توسط سوره مهر به نشر رسید. مطلب حاضر بخش دوم از گزیده مطالب این کتاب می‌باشد.

نتیجه تصویری برای انتقال ضریح از کربلا به قم

دوشنبه 6 آذر 1391

تریلی وارد صحن حضرت امام(ره) شد ما هم با اتوبوس پشت سرش، تا رسیدیم در را بستند. دو جوان بسیجی جلوی در ایستاده بودند و اصلا زیر بار اینکه ما هم با ضریح هستیم، نمی‌رفتند و نمی‌گذاشتند برویم داخل، آخرش با هزار مکافات وارد صحن شدیم.

به تریلی رسیدیم. حاج محمود داد و بی‌داد می‌کرد «آقا من از اینجا نمیرم اینجا پر چاله چولست، این سازه حساسه نباید ریسک کرد» آخر به هر زحمتی بود مردم آستین بالا زدند و شروع کردن به پر کردن چاله‌های راه، حاج محمود که من را دید گفت «قزلی، این داد و بی‌دادهای من را ننویسی، اینها همه‌اش تاکتیکی است برای اینکه کار راه بیافتد»

تریلی در ورودی صحن‌گیر افتاد و نتوانست جلوتر برود. یک نفر رفته بود بالای جایگاه تریلی و پشت میکروفن و به مردم التماس می‌کرد «شما را به خدا آرام‌تر... آقا آرام! فشار نده... بچه کوچک مانده زیر دست و پا... شما را به صاحب این ضریح قسم می‌دهم فشار ندهید... این ضریح تا صبح اینجاست... اجازه بدهید بقیه هم...»

نتیجه تصویری برای انتقال ضریح از کربلا به قم

ترس برم داشته بود چون صدای جیغ زنان از یک طرف و صدای فریاد مردان از طرفی دیگر تبدیل شده بود به یک صدای وحشتناک، انگار که قیامت شده باشد. در قم چنین جمعیتی بود ولی منظم اینجا همه چیز ازدحامی است. بالاخره قرار شد اگر از این بحران رهایی پیدا کردیم ضریح را به میدان آزادی ببریم.

سه شنبه 7 آذر 1391

نماز صبح را که خواندیم فهمیدم که ماندنی شده‌ایم و قضیه میدان هم کنسل است، دور ضریح خلوت شده بود و بچه‌ها مشغول داربست زدن برای جداسازی جای زن‌ها و مردها بودند. شاید اینطور زن‌ها بیشتر در امان می‌ماندند. رفتم کنار اسب تریلی که شده بود مثل درخت‌های مقدس پر از تسبیح و دستمال سبز، سپر و برف پاکن دیگر معلوم نبود. بعد از ظهر که شد دوباره قیامت مردم صحن را پرکردند یکبار هم یک بچه رفت زیر دست و پا که خدا به خیر کرد و درش آوردند.

شب شده بود. همه به دنبالم بودند، هرکس مرا می‌دید می‌گفت «کجایی چرا نیستی بیا! بیا!» رسیدیم به حسینیه، رضا روی صندلی نشسته بود و خانومی روبه‌روی او بود.

نتیجه تصویری برای انتقال ضریح از کربلا به قم

خانم خطاب به رضا می‌گفت: «من دچار بیماری شدم و چشمانم رو به کوری رفته تا جایی که کور شد. در خواب دیدم که حضرت عباس(س) در خیمه‌ای است او را با بی‌ادبی گفتم؛ عباس بیا که از تو گله دارم. حضرت عباس(س) از من پرسید؛ چه شده؟. گفتم کور شده‌ام شفایم بده. عَلَمی در دست داشت و آن را در باد تکان داد و گوشه پرچم به چشمانم خورد. حضرت خطاب به من فرمود: «برو که شفا گرفته‌ای. چند روز دیگر ضریح امام حسین(ع) را می‌بینی که شیعیان برایش بسیار زحمت کشیده‌اند به راننده ضریح بگو که سلامت را به امام حسین برساند»

خانم با بغض گفت: «آقا رضا رفتی کربلا حتما سلام من را به ارباب برسانی. بگو سلام برحسین از طرف محمدی»

همه گریه می‌کردند یا داشتند اشک‌هایشان را پاک می‌کردند که صدای گریه آن خانوم بالا رفت.