2017 November 23 - پنج شنبه 02 آذر 1396

ناگفته های محاصره و آزادسازی خان طومان/ وقتی دشمن با تانک دنبال رزمنده های می کرد/ حکایت قلیان های ایرانی و شهادت رزمندگان در سوریه
کد خبر: ٤٣٨٨٨ تاریخ انتشار: ٢٤ مرداد ١٣٩٥ - ١٥:٢٤
صفحه نخست » سیاسی » مصاحبه و گفتگو
ناگفته های محاصره و آزادسازی خان طومان/ وقتی دشمن با تانک دنبال رزمنده های می کرد/ حکایت قلیان های ایرانی و شهادت رزمندگان در سوریه

پایگاه انقلاب نیوز: عباس نجفی و پسر خردسالش ساعتی را مهمان ما بودند. متولد منطقه شمیران تهران است دست فرمان خوبی دارد و ظاهرا در اکثر عملیات ها نقش راننده را هم ایفا می کرده است. وقتی از وی پرسیدم خانواده بابت این ماموریت ها اظهار ناراحتی نمی کنند گفت خیر تازه اصرار بر رفتن هم دارند. از طریق برادرش با یکی از سرداران سپاه آشنا و بدین وسیله به جمع رزمندگان جبهه مقاومت می پیوندد. در ادامه خاطراتی از این رزمنده را می خوانیم.

به گزارش پایگاه انقلاب نیوز، عباس نجفی و پسر خردسالش ساعتی را مهمان ما بودند. متولد منطقه شمیران تهران است دست فرمان خوبی دارد و ظاهرا در اکثر عملیات ها نقش راننده را هم ایفا می کرده است. وقتی از وی پرسیدم خانواده بابت این ماموریت ها اظهار ناراحتی نمی کنند گفت خیر تازه اصرار بر رفتن هم دارند. از طریق برادرش با یکی از سرداران سپاه آشنا و بدین وسیله به جمع رزمندگان جبهه مقاومت می پیوندد. در ادامه خاطراتی از این رزمنده را می خوانیم.
پیش از ورود به جبهه مقاومت با برخی از دوستانی که الان هم رزم هستیم در بهشت زهرا دور هم جمع می شدیم. برخی از شهیدان نیز در جمع ما حضور داشتند. در بهشت زهرا اتاق فیلمی داشتیم که تبدیل به پاتوقی برای جمعه شب های ما شده بود. در آن اتاق قلیانی بود که از آن استفاده می کردیم نزدیک 20-25 نفر که از این قلیان کشیدند، شهید شدند غیر از بنده و چند تن دیگر که با هم همراه همیشگی هستیم. این قلیان را با خود به سوریه بردیم. در سوریه ساختمان آکادمی را در اختیار ما قرار داده بودند. به همراه چند تن از دوستان در اتاق انتهایی یکی از طبقات مستقر شدیم. همه رزمندگان به خاطر شور و شوقی که در اتاق ما حکم فرما بود به ما می پیوستند. تنها جایی هم که بساط قلیون پهن بود اتاق ما بود. آماده کردن قلیان و کلا پذیرایی هم با ما بود. هر فردی هم که به اتاق می آمد را تحویل گرفته و می گفتیم و می خندیدیم. رزمنده ها به خاطر شلوغی و سر و صدای اتاق جذب آن می شدند. به اتاق که می آمدند رهایشان نمی کردیم. حتی سوری ها و لبنانی ها می گفتند اگر شما بروید ما چه کنیم؟ البته در هنگام عملیات یا وقوع اتفاقی سریع آماده شده و خود را به منطقه می رسانیدم اما با وجود عملیات های سخت و طاقت‌فرسا بگو بخندمان را داشتیم.

داستان قلیان کشیدن خودمان هم جالب بود. تا اتاق خلوت می شد و تصمیم می گرفتیم قلیانی برای خود چاق کنیم 20 نفر وارد اتاق می شدند. به خودمان هیچ نمی رسید.

21 ماه رمضان شهید اسماعیل حیدری که برای مستند سازی به سوریه آمده بود، به جمع ما پیوست. هر بار می آمدیم قلیان چاق کنیم، سرو کله اش پیدا می شد. ساعت سه نصف شب که اتاق خلوت می شد تا می آمدیم برای خود قلیان چاق کنیم در میزد و می گفت سلام. تا اینکه زمانی که شمال بودیم خبر شهادتش را شنیدیم.

آقایان سهیل کریمی و محمد تاجیک برای ساخت مستند به منطقه آمده بودند که به دلیل جو حاکم در اتاق، نزد ما مستقر شدند. سردار همدانی مدام آنها را صدا می کرد اما می گفتند ما باید اینجا باشیم. هر چه خاطره هست اینجاست. یک روز شهید نصرتی هم نزد ما آمد. به وی گفتند قیافه ات به شهدا می خورد. گفتیم بله جان هر کسی دوست داری سراغ این برو. شروع کردند به گرفتن عکس و فیلم. به من گفتند بیا موهایش را کوتاه کن. در حین کوتاه کردن موهایش از من پرسیدند چه می کنی؟ گفتم دارم برای شهادت مرتش می کنم. که ایشون هم شهید شد.

اما ما به آقای کریمی و تاجیک گفته بودیم نزد ما از شهادت، جانبازی و اسارت صحبت نکنید. اما خب اکثر دوستانی ما به شهادت رسیدند. البته این افرد زمانی که با ما بودند هیچ اتفاقی برایشان نمی افتاد زمانی که از ما درو می شدند به شهادت می رسیدند.(خنده)

این روند در عراق هم ادامه داشت. نزدیک به 60 روز در عراق مستقر بودیم. همیشه هم چای به راه بود. خانه‌ای داشتیم که هر فردی رد می‌شد به عشق چای ذغالی به ما سر می‌زد. چای می‌خورد و می‌رفت. یک شب دو تن از رزمندگان اصفهانی و از بچه‌های زرهی، نزد ما آمدند و گفتند می شود قلیان کشید؟ گفتیم بفرمایید. حالا مگر می رفتند؟ دو سه ساعت نشستند و قلیان را به هیچ کس هم نمی‌دادند که ما می‌گفتیم آقا سرم وصل کردی؟

آخر ناراحت شده و گفتم قرار بود یک قلیان بکشید از وقتی آمدید 20 تا قلیان برایتان چاق کردیم. بنده‌های خدا رفتند. فردای همان روز، به 5 خانه آنطرف تر محلی که قرار بود ما مستقر شویم اما یکی از همراهان آن را دوست نداشت، رفتند. ظاهرا خانه، تله بود، تا در را باز می‌کنند خانه منفجر شده و آنها به شهادت می رسند.

عباس از خان طومان هم خاطراتی دارد. می گوید خیلی مطالب قابل گفتن نیست، اما سعی می کند خاطره ای برایمان تعریف کند. می گوید:

محاصره خان طومان در زمان آتش بس رخ داد. در آن زمان گروه های تروریستی ابتدا خالدیه را محاصره کرده و بعد از تجهیز به خان طومان حمله کردند.

تیم ما به خان طومان اعزام شد و دستور شلیک موشک به ما دادند اما برد موشک ما به آنجا نمی رسید. مسئول عملیات آنجا گفت تصمیم با خودتان است. ما می خواهیم شما شلیک کنید اما اگر نمی شود خب اصرار نمی کنیم.

پس از بررسی منطقه متوجه شدیم که منطقه ای که عازم آن هستیم یک دشت است و در آنجا سنگری برای تانک آماده کرده بودند که یک تانک می توانست پشت آن قرار گیرد. ارتفاع تانک کمی از وسیله ما کمتر بود. تصمیم گرفتیم با توکل به خدا برای شلیک راهی شویم. در حین حرکت از طرف دشمن گلوله شلیک می شد ولی به راه خود ادامه دادیم. از پشت سنگر دید خوبی نداشتیم با اینجال شلیک خود را انجام دادیم. تمام این اقدامات 5-6 دقیقه طول کشید. در همین حال با گلوله 23 ضدهوایی دوزمانه مورد هدف قرار گرفتیم که بالای سر ما منفجر می شد. تازمانی که پشت سنگر بودیم نگرانی نداشتیم اما به محض به حرکت در آمدن ماشین یک موشک تاو به سمت ما شلیک شد.

موشک کنار خاکریز با سینه بر زمین خورد و چون مستقیم به زمین نخورده بود منفجر نشد. تا بخواهند مجددا لیزر تنظیم کرده و موشک بیاندازند به عقب برگشتیم. در آنجا بسیاری از رزمنده های آمل تحت محاصره قرار گرفته بودند. دشمن در کوچه های خان طومان با تانک رزمنده ها را دنبال کرده و آنها را له می کرد.

برخی در مورد پیش بینی این موضوع سوالاتی می پرسند. باید دانست در جنگ های چریکی امکان پیش بینی بسیار پایین است. برای مثال بین خان طومان و العیس ده کیلومتر فاصله است. وقتی در خان طومان درگیری شروع شد، از العیس خواستار نیرو شدند. در آن زمان حدود 5 هزار نیرو به خان طومان آمده بودند. افرادی که هیچ چیز حتی کشته شدن دوستانشان برایشان مهم نیست. در صورتی که دفعه قبل 16 کشته در خان طومان دادیم وهمین تعداد برای ما بسیار زیاد و دردناک بود.

زمانی که در سوریه بودیم راننده جرثقیلی به ما معرفی شد. سنی بود. چند وقتی با هم کار می کردیم زمانی که قصد برگشت داشتیم گریه می کرد و می گفت به سوریه برگردید. تمام قسم هایش ائمه اطهار شده بود. دو پسرش را می آرود و شعرهای میثم مطیعی را می خواندند. خودش هم فارسی یاد گرفته و نوحه و شعر فارسی می خواند. ایرانی ها نقش خوبی در سوریه ایفا کرده بودند و خود سوری ها هم متوجه این موضوع بودند.

میثم آخوندی



Share
* نام:
ایمیل:
* نظر:

پربازدیدترین ها
پربحث ترین ها
آخرین مطالب
صفحه اصلی | تماس با ما | آرشيو | جستجو | پيوندها | عضويت در خبرنامه | نظرسنجي | لیست نظرات | درباره ما | RSS | ايميل | نسخه موبایل
طراحی و تولید: مؤسسه احرار اندیشه